تیراژه ـے واژه
لحظه ها می گذرند , آنچه نمی آید باز , قصه ای هست که هرگز نتوان کرد آغاز 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 بعضی اتفاقات و بعضی حرف ها ...

   اینقدر عجیب و باور نکردنی هستند ... اینقدر آدم رو مبهوت میکنند ...

که نه قلم توانایی نوشتن این حجم سنگین احساسات رو داره

نه لب ها توانایی تکان خوردن ... 

بغض در گلوت میشکنه ...

اون لحظه میفهمی این بغض چقدر با بغض های دگرت فرق داره 

وقتی که میفهمی :

انسان هایی روی زمین هستند که تورا یاد خدا می اندازند 

و برای درد ندیده ات چنان دعا میکنند که خودت برای خودت نکردی ! 

و اما خودشان اسیر دردی اند که درمانش جز در دست خود خدا نیست ...


Text: me & Pic: Unknown ©

[ ۱۳٩۱/۱/۱٧ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آری تی ]

عید نوشت :

این آخرین خط بود ... آخرین خط برای زمستان سالی که گذشت ... اما ... آسمان بیشتر از من و تو فصل ها را دیده ... در گوش من گفت :

کسی باور نمیکند که بهار در قلب زمستان پنهان شده است

همانطور که کسی باور نمیکند روز در دل شب پنهان شده است

 


دری به صدا در آمد: تق تق تق
کبوتری بالهای عشقش را
با گوهر محبت سیراب میکرد.
در آن سوی رودخانه های متلاطم،
پرندگان از چاوشی خوانی بلبلکان مست
در بزم نشسته اند
گوش کن صدای پای خدا را از اوج این آبشار میشنوی ،
گوش کن!
خدا میخواند
از دهان بلبلان همیشه مست
ببوی!
آیا به مشامت آشناست
خدا همچنان بوی بهشت را به مشاممان میرساند
و پیغام سروش را به معبد دلفی قلبمان!
که ای انسان
من آفریدگار توآم
من نیز عاشقم
من نیز عاشقم

 

Poem:Delfi ,Pic & Text Poem: Me ©

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آری تی ]

 دنیا جایی برای انتقام گرفتن نیست

شاید... جایی برای دیدن ...

... دوست داشتن ... پرستیدن ... زیبا شدن ...باشد

یا جایی... برای به خاطر سپردن اینکه

زندگی... زیباست

خوش به حال آسمان

که برای همیشه... شاهد زندگیست

Poem: Elahe.A & Pic: Acidcow ©


[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آری تی ]

پرستو برگرد !

ای پرستو که پیام آور فروردینی

بگریز از من،از من بگریز!

باغ پژمرده پامال زمستان ها

چشم برراه بهاری نیست . . .

 

 Poem: Dr.shariati & Pic: Maso0me Fallah ©

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ] [ ۳:٤۱ ‎ب.ظ ] [ آری تی ]


کوک کن ساعت خویش، که سحر نزدیک است

کوک کن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

کوک کن ساعتِ خویش !

که مـؤذّن، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

کوک کن ساعتِ خویش !

ماکیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم . . .

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

کوک کن ساعتِ خویش !

که در این شهر، دگر مستی نیست

که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی...

کوک کن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر

و در این شهر سحرخیزی نیست

و سـحر نـزدیک است

 

Poem: M.Hashemi & Pic:Isna ©

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آری تی ]

در زمینی که ضمیر من و توست ،

 

از نخستین دیدار ،


هر سخن ، هر رفتار ،


دانه هایی است که می افشانیم .

 

برگ و باری است که می رویانیم


آب و خورشید و نسیمش « مهر » است 

 

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

 

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .


آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،


که تمنای وجودت همه او باشد و بس .


بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس ...

 

 

 

Poem: F.Moshiri & Pic:mypc ©


[ ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آری تی ]

اینجا زمین است

ساعت به وقت انسانیت خواب است...

دل عجب موجود سخت جانی است !

هزار بار تنگ می شود ،

می شکند ،

می سوزد ،

می میـرد ؛

و باز هم می تپد !


Poem & Pic: Sent by a friend ©

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آری تی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ஜ------------------ღ-----------------ஜ قدم ها به وسعت واژه ی موج , سکوت دلتنگ آب را آهنگین می کنند . ஜ------------------ღ-----------------ஜ تیراژه ی واژه = رنگین کمان واژه
این روزها
انگیزه هایی نو دارم برای ساختن روز هایی زیبا و موفق در زندگی و تحصیل
صفحات دیگر
امکانات وب
تماس با ما