... تلخ نوشت

بودم ... زمان که می باید ...

نیستم ... زمانی که می بایست ...

کم رنگ شدم در پی هر روز هر شب ... مثل ستاره پشت ابر مثل پرواز در گنگ مه ! ... مثل مورچه ته چاه ، روزاهایی دستم را به سوی آسمان میگرفتم هر چه آرزو بود از ستاره میچیدم ...  و اما چرا آسمانم ستاره ندارد حوالی این شب ها ... بی رمق تر از همیشه قلم می چرخد روی دستم ... بی حس تر از همیشه کتاب می خوانم ... بی منطق فکر می کنم ... بی اندازه درد می کشم ... گم شدم در راه روی ابدی .

شب هایی که خودم بودم و خدا ... گاه خودم بودم و خودم ... گاه خودم بی خودم ... و چه تنها بودم آن شب که سایه نداشتم ... هم چنان هم . این منم از پس 23 سال ...

میخندی به تنهایی من ؟ یا تعجب میکنی از سنگینی کلمات مبهم؟! ... نترس این خود منم ! از کنج دنج تنهایی دلم ، انجایی که درد را انبار میکنم مینویسم ... همه اش شده مرکب این نوشته ها ...

دستم به نوشتن نمی رفت ...

اما امروز

اما امروز نوشتم ...

پرده های اتاقم به کنار بود ... دیدم ... آره دیدم ... شهاب سنگی گذر کرد . جرقه ای در ذهنم نقش بست که وقتی 13 سالت بود آرزوکردی ! آن روز که دلت کودکانه تعجب کرد که میگفتن ، با گذر هر شهاب سنگ آرزویی باید کرد  و هرکس برای اولین بار آرزو کند ، برآورده خواهد شد . اینقدر ارزو داشتم که لبریز نمیشد از لبم ! و گفتم ستاره همه ی آرزو هایم پی دنباله هایت برآورده کن ! داشتم منت میکردم ! درخشش هنوز در چشمانم هست ...

هستم

کمرنگ !

اما تصمیم دارم دوباره روی خودم پر رنگ بنویسم ! تا باشم ...

 چون آرزوهایم نمرده !

نفس میکشم ... از پس سینه رهاشون میکنم !

سقوطی در پیش دارم

نمیترسم

چون بال خواهم گشود ...

منتظر باش

پروازم را ببین !!

 

 

این پست تصحیح گرافیکی خواهد شد

صرفا موقت است

/ 3 نظر / 4 بازدید
آزاده خزایی

خیلی لذت بردم واقعا زیبا بود ، نکته ای که توو نوشتت جلب توجه میکنه انسجامِ ، آفرین [لبخند]

ALONE

خیلی جالب بود. یه متن سنگین و قشنگ

آزاده خزایی

[قلب] رسمُ عوض میکنم