گل سرخ ...

زندانی

ذهن ما زندان است

ما در آن زندانی

قفل آن را بشکن

در آن را بگشای

و برون آی ازین دخمه ظلمانی

نگشایی گل من

خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانایی محدوده خویش

و در این ویرانی

همچنان تنگ نظر می مانی

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

ذهن بی پنجره دود آلود است

ذهن بی پنجره بی فرجام است

بگشاییم در این تاریکی روزنه ای

بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

بگذاریم که هر کوه طنینی فکند

بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد

بگشاییم کمی پنجره را

بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد

و به مهمانی عالم برود

گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادی عالم قدمی

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم

و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای

ما به افکار جهان درس دهیم

و زافکار جهان مشق کنیم

و به میراث بشر

دین خود را بدهیم

سهم خود را ببریم

خبری خوش باشیم

و خروسی باشیم

که سحر را به جهان مژده دهیم

نور را هدیه کنیم

و بکوشیم جهان

به طراوت و ترنم

تسکین و تسلی برسد

و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی

در ذهن زمان

و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق

در قلب زمین

ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاری گل من

علف هرز در آن میروید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن

هرزگی آن علف است

گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرایی ذهن

نازنین ؛

          نازنین ؛

                     نازنین

                      هرگز آدم ، آدم نشود ! 

 

"مجتبی ک سالک "

 

 

/ 24 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرغ عشق

اینجا مهد کودکه بچه جون کلاس اول نیست که/دی

سید جمال طباطبایی ازاد

با سلام ضمن تشکر از حضورتان در وبم چقدر از اشنای با شما خوشحال شدم امدم و وبتان را مطالعه اجمالی کردم سر وقت باید خوب اشعار و مطالبتان را مطالعه کنم این شعر هم بسیار زیبا بود مخصوصا گل بکاریم بیا تا مجال علف هرز فراهم نشود تا درودی بدرود

§شوکران§

ببین بازم اومدم حالا مطلب قشنگ بذار[ابرو][نیشخند]

سید جمال طباطبایی ازاد

با سه شعر از دفتر شعر بی نشانم بروزم در هر سه وبلاگ گر بیایید قدم بر دیدگانم نهاده اید راستی دوستان شاید این جمعه بیاید شاید اللهم عجل لویک الفرج وجعلنا من اعوانه و انصاره والمستشهدین بین یدیه و من الله توفیق یاعلی

SiNA Hp (باران عشق)

شـــب از پنجــره آویـــزان بـاد شـــعرهـایـــم را مےبرد گیســـوانــت جــا مــےماند لابلاے یــک دوبیتـــے کـه قافیـه اش بوســـه اے نیمه کاره اســـت...

سایه

حرف هایی هست برای نگفتــــــــن... و ارزش عمیق هرکســــــی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتـــــــــن دارد .... و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتــــــــــن و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابـــــــــی... که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنــــــــم و جلدش را به صاحبش پس دهـــــــــم... و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخــــــــزم و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشـــــــــت ... شریعتی احسان عزیزم وبلاگ خیلی قشنگ و صمیمی داری ممنون که بهم سر زدی اگه اجازه بدی لینکت میکنم [گل] بازم منتظر حضورت هستم

dano

salam tabrik migam web log kheili ghashngi dari ba aksha va ahange ziba[گل]

khatereh

mamnon besiar ziba bod lezat bordam